در نیمه راه زندگی
خستگی امد
زانوهایم را خم کرد
سر بر چشمه سار چشمانت گذاشتم.
مادر بزرگ می گفت:
"چشمه ساری که عطشت را می نوشد
شایسته ی سنگ انداختن نیست"
ای چشمه سار شور عشق!
با تو چه کنم؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدایا می دونم با این دل بد کردم
می دونم همیشه زدم تو سرش
می دونم که با غرورم تا حالا نذاشتم شیطونی بکنه و ...
اما بهش بگو که همش به خاطر خودشه
اخه می دونی چیه دلم به حرفم گوش نمی ده
این دفعه...
اصلا" نکنه این دفعه با بقیه ی دفعه ها فرق داشته باشه؟!!
نکنه کار خودشو کرده باشه؟؟؟
هر چی تو بخوای
خدایا در پناه تو
و باز هم شکر
این بار به خاطر عشق...
همیشه در کنارم باش.
