ای کاش باران بیاید...

خدایا من و اسمون
هر دوتامون بارون می خوایم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتی مادر بزرگ
بر مزار پسرش خم شد
چادرش چند لحظه افتاب را
پوشاند.
وقتی بلند شد
گورستان بوی شیر می داد.
افتاب هم پشت کوه ها
قایم شده بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدایا!
همون طور که برای خودم همیشه می خوام
که دشواری ها سختی ها غم ها و مشکلات رو ازم نگیری
بلکه توان رویارویی و مبارزه با اون ها رو در من قرار بدی
برای مظلومانت هم می خوام بهشون توان مقاومت بدی.
بهشون صبر بدی.
خدایا می دونم تنهاشون نذاشتی و هرگز هم نخواهی گذاشت
اما خدایا ...!!!
نمی دونم
نمی خوام ناشکری بکنم
پس سکوت می کنم.
تو این ماهه ارزوها دو تا از بزرگترین ارزوهامو بر اورده کردی
و می دونم که تا حالا هر چی موفقیت تو زندگیم بدست اوردم به خواست تو بوده
با همون زبون و توانی که بهم دادی تو را شکر می کنم و می گم ممنونم.
خدایا!
صبوری و دوام و تحمل رو خودت به من یاد دادی
پس از همون صبرو توان به مظلومانت هم بده.
خدایا!
خودت از درونم باخبری.
خدایا!
خودت فریادرس فریادهای مظلومانه ی مردم فلسطین و لبنان باش!

شکر....این بار به خاطر وجودش که هنوزم احساس می شه و
شکر به خاطر اینکه احساساتمو زنده نگه می داری...