بامداد است و بار سفر بسته ای
نمی خواهم
در بقچه ی دلت پنهانم کنی
دیر زمانی است
پناهگاه دلت را هم تفتیش می کنند.
مرا سرمه کن در چشمت بکش
تا سیر ببینمت
تا سیر ببینیم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بیا
بیا اوازی بدزدیم
بر پل لبهامان قسمتش کنیم
بیا
بیا دستی گرم بدزدیم
میان مو هامان قسمتش کنیم
بیا
بیا بدزدمت میان مژه هایم قسمتت کنیم
بیا مرا بدزد
اما مگذار
دیگر مگذار
تنها بمانم.
__________________
بيا امشب لب سفره ي دلم افطار كنيم.
با همان اب و عسل.
سيب و انار.
اينه و عشق.

شگفتا!
وقتی که بود نمی دیدم.
وقتی که می خواند نمی شنیدم.
وقتی دیدم که نبود.
وقتی شنیدم که نخواند.
چه غم انگیز است...
وقتی چشمه ای سرد و زلال
در برابرت
می جوشد
و می نالد
و می خواند
و تو تشنه ی اتش باشی و نه اب
و چشمه که خشکید
چشمه که از ان اتش که تو تشنه ی ان بودی
بخار شد و به هوا رفت.
و اتش کویر را تافت.
ودر خود گرفت.
تو تشنه ی اب گردی و نه اتش
و بعد عمری گداختن
از غم نبودن کسی که تا بود
از غم نبودن تو می گداخت
و اکنون تو با مرگ رفته ای و من
تنها به امید دم می زنم
که با هر نفس گاهی به تو نزدیک تر می شود!
و این زندگی من است... زندگی من است.

دوست داشتم كه ...
ولي افسوس

يه چيزي
با قلب هاتون مهربون باشيد
و
قدر عشق رو بدونيد
قدر لحظه هاي با هم بودنو بدونيد.